خرید بک لینک

جان خوش است اما نمی خواهم که جان گویم تو را خواهم از جان خوش تری باشد که آن گویم تو را من چه گویم کان چنان باشد که حد حسن توست؟؟؟ هم تو خود فرما که چونی، تا چنان گویم تو را جان من، با آن که خاص از بهر کشتن آمدی ساعتی بنشین، که عمر جاودان گویم تو را تا رقیبان را نبینم خوشدل از غم های خویش از تو بینم جور و با خود مهربان گویم تو را بس که می خواهم که باشم با تو در گفت و شنود یک سخن گر بشنوم، صد داستان گویم تو را قصه ی دشوار خود پیش تو گفتن مشکل است مشکلی دارم،

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 10:55

توصدای پایت را به یاد نمی آوریچون همیشه همراهت است....ولی منآن را به خاطر دارم....چون تو همراه من نیستی و صدای پایت بر دلم نشسته است....... + نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ ساعت 11:6 توسط .......  | 

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 10:55

ساق بلند توتصویر روزهای بلورین استدر چشمه سار کودکی منوقتی که از بلندی می آمدم به زیروقتی که پای سوخته ام رادر آب ھای روشن می شستمگام تو گام آمدن صبح استبا کفش ھای نقره ای نوروزدر کوچه باغ ھای بھاراندست تو دست دایه ی بخت استبر گاهوار زندگی منوقتی که در نشاط جھان تاب می خوردچشم تو مژده ای است از آیندهچشم تو لانه ای است برای ستاره هاچشم تو پاسخی است به لبخند سرنوشتآه ای همیشه دورتر از خورشیددر من طلوع کندر من چنان بتاب که آیینه ام کنیدر من چنان بتاب که آب روان شومتا ناگھان تو دست بلورین خویش رادر جستجوی پاره سنگی به شکل دلاز آستین برآری و در سینه ام کنی....... + نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۶ ساعت 8:19 توسط .......  | 

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 10:55

صفحه بندی